دنيا هميشه در سكوت ميگريد
زندگيام حراج شد
عمرم را كه روزي سرمايهاي بود براي نفس كشيدنم، حراج كردم
زندگيام حراج شد، در روزگاري كه من مردهام و تو به جاي من نفس ميكشي...
و اين بار من چشم گشودم... ميان اين همه آشوب و فتنه.
...
و من در ميان اين غربت،مردهاي بيش نيستم...
دستانم را بگير، اگر ميتواني.
+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت9:18توسط سمیه بانو |

