تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود - ده سال گذشت ...
ده سال گذشت ...
ده سال گذشت.

ده سال از زمانی که رفتی....

از زمانی که لبخند برای همیشه جایش را به بغضی در گلويم داد.

نمی‌دانم، می‌دانی یا نه؟

که با رفتنت بغض گلویم را ابدی کردی.

که زمان با رفتنت بعد از ده سال هم چنان درجا می زند،

و در لحظه‌ي وداع غريبانه منتظر توست.

كه چشم‌هايم با رفتنت تيره و تار شدند. 

تا تو برگردي . . .

نمي‌دانم، مي‌داني يا نه؟

كه بغض گلويم هر روز از روز پيش بزرگتر مي‌شود.

كه غروب براي هميشه جانشين طلوع خورشيد شد.

كه پائيز يار ديرينه‌ي فصل‌هايم شد و بهار غريبه‌اي نا‌آشنا.

 دانستن اين‌ها برايت ديگر چه فرقي دارد؟

نمي‌دانم...

اي كاش بودي تا لااقل بعد از ده سال بغض گلويم ...

نمي‌دانم، اگر برمي‌گشتي ديگر مجالي براي خالي شدن پيدا مي‌كرد؟  

اصلا چه فرقي مي‌كند؟

حال كه تو ده سال است رفته‌اي، تنهاي تنها..............

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت18:18توسط سمیه بانو |