تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
... از فراموشي نابهنگامم
چهار آبان  ۱۳۷۷

چهار آبان ۱۳۷۸

چهار آبان ۱۳۷۹

...

...

...

چهار آبان ۱۳۸۸

و امروز پنجم آبان ۱۳۸۸ ...

شرمنده‌ام از فراموشي نابهنگامم

و قلبم كه نمي‌‌دانم، پس از اين فراموشي چگونه آرام مي‌شود؟

در يازدهمين سال نبودنت، نمي‌دانم چه شد كه فراموشت كردم؟

نه، صبر كن...

تو نمي‌خواستي به يادت باشم، كه اين گونه شد...

شايد آن قدر شرمنده حضورم بوده‌اي كه حتا حاضر نشدي 

ديروز را برايم  " پ. د. ر. ي. "  كني...

نمي‌دانم، چيست كه مي‌خواهد خفه‌ام كند؟

دلتنگي نداشتنت يا احساس گناه از فراموشي‌ام !

نمي‌دانم سردم است يا ...

پرده‌‌ي تار مقابل چشمانم را با حسرت مي‌زدايم

شايد ببخشي‌ام،

حتا مي‌ترسم از يادآوري چهارم آبان هفتاد و هفت و عقربه‌هاي ساعتي

كه دوشنبه‌ها را برايم به نحسي بديمني تبديل كرد...

...

"مرگ پايان كبوتر نيست..."

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت17:41توسط سمیه بانو |