تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
من مسافرم . . .
چشمانت راببند

دستانت را به من بده

پاهایت را در اختیار جاده بگذار

جاده هنوز ادامه دارد......

گوش کن

صدای نفس هایم را می شنوی؟

من مسافرم.

برای همیشه،

پیراهن لحظه هایم را به تن این جاده دوخته اند.

نه هنوز زود است

برای باز کردن چشمانت

اینجا فقط من هستم و تو....

و جاده ای بی انتها...

صدای قدم هایم را می شنوی؟

من مسافرم.

اطلسی‌های باغچه‌ی مادربزرگ هم این را می دانستند.

انگار ماهی‌های حوض آن خانه‌ی قدیمی به گوش‌شان رسانده بودند.

رد نگاهم را بگیر تا برسی به نقطه‌ی آغازمان...

یادت هست؟

.....

نه صبر کن ؛ 

چشمانت تاب دیدن ندارند.

ولی صبر کن،

گوش هایت که توان شنیدن دارند.

دستانت را به من بده،  گرمای آن را براي شب‌هاي سرد قلبم كه

تو كوهي از يخ بر آن سوار كرده بودي، مي‌خواهم.

سنگ چين باغچه‌ي مادربزرگ يادت هست؟

همان‌جا كه احساسمان در هم گره خورد را مي‌گويم.

به سبزي برگ‌هاي درخت بيد همان باغچه قسم كه....

چشمانت را باز كن . . .

من هنوز همانم

همان مسافر . . .

 

 

  

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت19:6توسط سمیه بانو |