تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
من.........................
امشب بر خود لرزیدم

لرزیدم که "مبادا چینی نازک تنهایی ام ترکی برداشته باشد "..........

امشب ترسیدم، از عشق و گناهی ناکرده که شاید بغض چشمانم هم آن را قبول نکند

قلبم لرزید از اشتباهی ناخواسته که نخست به آن خندیدم

نمی دانم شاید آن لحظه بچه ای بیش نبودم و خود را درگیر بازی بچه گانه ای گمان می کردم

ولی امان از لحظه ای که ترس مانند پتکی بر ذهن کوچکت فرود آید.......... 

این بار نه .............

 نمی دانم مانند آنشب شومم که زندگی ام را به تاراج هوسرانی سپردم و

منجی ها یکی یکی به سراغم آمدند تا ........

یا مانند آن شب که دفترچه ی خاطراتم را به خاطر نگاهی نامحرم دانستم و میان انگشتانم ......

نمی دانی گذراندن این لحظات چه قدر سخت بود.............

میخواهم همین جا بمانم میان چهار دیواری آسمان

هنوز ترس دارم از لحظه ای که صدایت را بشنوم که به خاطر این ....

می دانی؟

امشب می خواستم بزرگترین آرزویم را بگویم ولی............... 

نمی دانم شایدبه بزرگترین .......................ببین دستانم لرزانند ،

ببین گوش کنُ بغض گلويم هم فرياد مي‌كند

و لرزش دستاني كه مينويسد امشب از انگشتاني كه  زندگي را زمزمه مي كردند.....

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت1:43توسط سمیه بانو |