یادت هست؟
من بودم و تو
من برای تو میمردم و تو ....
یادش بخیر
یادت هست؟
آن قدر به هم نزدیک بودیم
که اگر روزی من یا تو به سفر می رفتیم
قلبمان پیش آن یکی می ماند
روزها را می گذراندیم ...........
و به ماها و به سال ها می رسیدیم
به حال و به....
نمیدانم ، چشمان من بسته بود یا دل تو گرو؟
می دانم حق حرف زدن ندارم
حق با توست ، من اسیرم و تو آزاد و ....
ولی تو هم بودی ،نبودی ؟
تو من را در بودن خودت گم کردی
و من تو را همه ی زندگیم کردم
و چشم بستم بر فاصله ای که من را از تو جدا کرد....
می دانم این قرارمان نبود
قرار بود قلب هر کس از خودش باشد ، ولی .....
و حال روبه رویت نشسته ام و تو فارغ از حضور من
خودت را می جویی.....
می دانم حق دلتنگی هم ندارم ...
ولی تو که نمی دانی ،
که دلم سخت گرفته و چشمانم مبهوت حضور بی حضوری توست
می دانم شاید زیادی سخت گیر شده ام
شاید باید بنشینم و فقط ببینم
که چه راحت بغض گلویم نخست به آهی تبدیل
و بعد اشکی و دلتنگی و سپس لبخندی که گذشت....
ولی باور کن ، سخت است
گذشتن از لحظاتی که عمری بود ....
همه ی عمر من ....
این بار تو بردی ....... نه ؟
