تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
باز این شهر لعنتی.....
باز این شهر لعنتی

باز این شهر لعنتی و آغاز دلتنگی های من

باز این شهر لعنتی و ثانیه هایی که باید در آن مات و بی تحرک ماند

باز این شهر لعنتی و دیوارهای سیاهش

باز......باز.........باز............

             این شهر .................

                         لعنتی.......................

باز این شهر لعنتی و درخت هایش که از هر سو شاخه هایشان 

را فقط برای بلعیدن تو در باد می رقصانند...........

باز این شهر لعنتی و همه ی خاطرات تار و سیاه من

باز این شهر لعنتی و فاصله ای که من و تو را از هم جدا می کند

باز...................

این شهر.....................

لعنتی................... لعنتی...................لعنتی............

باز این شهر لعنتی و نگاه هائی که فقط آینه معنای آنر ا درک می کند

و این بار از این نگاه می ترسم

این بار نگاه آینه . آن قدر به درازا کشید

که می ترسم این هیاهوها تو را از من بگیرد

اصلا ای کاش برای یک بار هم که شده

این شهر لعنتی ...............

یلدای نگاهت را می دید و ذره ای از بغضم من کم می کرد..........

نه........

 این  گونه نگاهم نکن ...........چشمانت را بدزد

می خواهم فقط با تو باشم و خودم

ببین برای یک بار .....................

برای یک بار هم که شده من را به خود بپذیر

می دانم همه اش به خاطر این شهر لعنتی ست.........

امان از این شهر لعنتی

که آخرش من و تو را از هم جدا می کند.............

لعنتی.

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت17:50توسط سمیه بانو |