تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
خاک , آب و زمین , دیروز به عشق استادگواهی دادند.

      خاک , آب  و زمین

 

دیروز به عشق استادگواهی دادند                        

 

 مراسم تشييع استاد باقر آيت‌الله‌زاده شيرازي

 

 

 

ساعت : 17:30

مکان :خیابان ولی عصر , جنب پارک ساعی , پژوهش خانه نقش جهان

 

در این مکان آدم های زیادی جمع شده بودند,و همه و همه فقط به یک قصد......

 آن هم برای تجلیل از کسی که فقط یک نام می توان بر آن نهاد؛استاد عشق

 

...........................................................

 

همدوره ای های استاد از او می گویند؛و از خاطراتی که لحظه لحظه ی زندگیشان را پر کرده  است و از عشق به کاری که استاد در دامان آنها نهاده است ,به خود می بالند.

و پس از آنها نوبت به خود عشق می رسد...............

 

...........................................

 

و او به پا به سن می گذارد و سخن می راند  .

او نخست ازعشق می گوید و علاقه ای که به کار خود دارد.

به قول خودش سراغ مرمت رفت , چون زمانی که از پدرش درخواست کمک برای انتخاب شغل آینده اش را کرده بود ؛ و او گفته بود شغلی را انتخاب کن , که رضایت خدا را به دنبال داشته باشد ,و ا ونیزبرای به عمل رساندن حرف پدر و رسیدن به علاقه ی  کاری خود نخست به مرمت مساجد روی آورده است . 

 

...........................................

 

 

حال نوبت شاگردان  و مریدان اوست که یکی پس از دیگری با اشکی که از سر ذوق  برای تشکر از او بر گونه روان دارند ,سعی در بیان احساسات پاک خود دارند.

و او با تواضع همیشگیش لبخند پدرانه ی خود را بر لب دارد.

 سر بر کاغذهای کاهی خبر برای نگاشتن آن چه که شاگردان او از آن به عنوان سپاس نامه یاد می کنند دارم ,که همهمه ای سالن را پر می کند ,سر  بلند می کنم همه در حال دوید به طرف میز استاد هستند .

گوئی حالش بد شده است...............؟؟؟؟؟

..........................ولی نه ؟ انگار قضیه جدی تر از یک بد حالی یا گرفتگی ساده ی قلبی است , به استاد تنفس مصنوعی می دهند .

اورژانس..................

ده دقیقه گذشته است و ...........................

می گویند با اورژانس تماس گرفته اند  ولی هنوز هیچ خبری نیست...............دکتری از خیابان بر بالینش می آورند.

 

..............................................................

 

 

زود باشید ؛ با هر سی مالش قلب ,دو تنفس مصنوعی ,سریع......................

ثانیه ها سنگین تر از آنند که بتوانند نفس ها ی حبس شده در حنجره ها را در خود جای دهند

 

.............و باز زمان سنگین می گذرد..................

بالاخر ه اورژانس بیمارستان دی رسید,استاد ا ز میز به زمین انتقال یافت .

و این اشکهای شاگردان اوست که گونه هایشان را رنگین کرده است و دستهاست که رو به آسمان او را از آن می خواهند

.......................خدایا .........................

بالاخره ماموران اورژانس دست به کار شده و استاد را به بخش احیای بیمارستان دی منتقل می کنند .

و من هم ....من که نه همه ........................ به دنبال آمبولانس روان

هر کسی با هر وسیله ای که دستش می رسد به راه می افتد.

............................... وحال همه اینجایند ؛ انگارکه این پاسداشت تا پشت در بسته ی زندگی مردی که به دنیا آمد تا حافظ گذشتگان باشد؛ هنوز ادامه دارد........

از هر کسی که حال وی را می پرسم ,هیچ کس حتا حوصله ی سر بلند کردن ندارد چه برسد به جواب........

و در این حین ناگهان پسر استاد با اعتراض می پرسد : از چه می خواهی خبر بگیری؟ 

از فوت او..........؟

نه.........................

دکتر از اتاق احیا بیرون آمد.................

 و زانوان پسر استاد دیگر تاب تحمل نگاه داشتن او را ندارند.

 وحال من ماندم و خبری که باید جایگزین می کردم ,.....................

و درتماس با خبرگزاری به جای خواندن تیتر پایان مراسم بزرگداشت استاد باقرآیت الله زاده شیرازی,کلمات این گونه بر صفحه مونیتور خبرگزاری نقش بستند:

 

 

    دکتر باقر آیت الله زاده شیرازی در گذشت

  مردی شایسته تمدنی بزرگ به پایان مراسم بزرگداشتش نرسید  

 وداع آخر؛

 

و امروز باز همه آمده  بودند؛حتی از دیگرشهرهائی که روزی استاد شاید ازآنجا گذری کرده بود و بدون هیچ منتی آنان را به استادی رسانده بود...........

وقتی که با روح بزرگ و جسم خاکی اش پا به عمارت مسعودیه گذاشت ؛به جائی که اکنون  خانه دوم استاد نامیده می شد, طواف داده شد تا خاک و آب و زمین به عشق او گواهی دهند .

 

........................................

 

و حال استاد با پای تن سوار بر ماشین؛ ربات آهنی شد, که بدون هیچ توجهی به وجود پاک چنین مرد بزرگی  او ر اتا بهشت زهرای اطهر برد تا برای همیشه در خاک هنرمندان آرام بگیرد.

 

گوئی هنوز بیمارستان است و همه به دهان دکتر خیره مانده اند ,که او  بگوید؛استاد به بخش عمومی انتقال یافت........................................

ای کاش............................................................

 

          ولی؛ استاد دیشب در بستر همیشگی اش آرام گرفت.

                               روحش شاد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت20:12توسط سمیه بانو |