تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
دفتر چه خاطرات مرحومم
چشمانش را بوسیدم .لبان ترک خورده اش را هم .

صورتم غرق خون شد و چشمانم بارانی.

دلم شکست وقلبم لرزید.

و تمام ته مانده ی خاطراتم سوختند و من آتش گرفتم.

پس دفتر خاطراتم را با همین چشمان سرد وبی روح و دستان یخ زده

ام پاره پاره کردم و در یکی از سوله ها ی زباله ی خیابانی ریختم .

از آن لحظه به بعد دیگر حتی نمی دانم تو را دوست دارم یا فقط 

 می خواستم خاطره ات رامانند دیگر خاطرات مردابی ام در سطر

سطر دفترم پنهان کنم و ریشه اش را بخشکانم.

ولی این بار تو بردی و جلد سیاه دفتر خاطرات مرحومم.

این بار تو بردی و چشمانم که در حین نابود کردن خودم ده ها

 که هزاران بار بارانی شد و هر چه سعی کردم نتوانستم همانگونه

مغرور بازیابمش .

حتی نتوانستم این رابه خودم ثابت کنم.چه برسد به قلبم که راضی به

 این کار نبود ومن مجبور شدم بخوابانمش تا تکه های دستگاه پرس

 هیدرولیکی مغز یخ زده ام را دوباره به هم پیوند دهم. 

این بار تو بردی و لرزش دستانم که در حین تکه تکه کردن زندگی 

گذشته ام دیگر خودش نبود که بدون روح در انگشتان مجبور به بیگاری

شدم.

ولی حالا نمی دانم چرا هنوز چشمانی منتظر رد پاهای آسمان.زمین را

بوسه می زند؟

و من در هیاهوی این شهر ماتم زده بیهوده پرسه می زنم و با دیدن کور

سوئی از دور انگار که دریچه ای از بهشت به رویم گشوده شده.نزدیک

می شوم تا بوی خیانت دستانم .قلبم .پاهایم و حتی سوله ای که یک عمر

زندگیم را در خود بلعید نفهمم.

ولی هنوز نمی دانم  که دوستت دارشتم یا فقط  قرار بود تو هم جزیی

ازخاطرات من باشی؟

دلم برای دفترچه خاطراتم تنگ شده است. 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت0:44توسط سمیه بانو |