تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
ای کاش من .....................
ته مانده خاطراتم کلماتی پوچ بیش نیستند.

می خواستم آنها را به شروعی دوباره پیوند بزنم.

درست یک هفته پیش بود . ولی نه گذاشت و نه شد.

گویی یک قرن گذشته است.

و حال ........

 آنها هیچ گاه پیوند دوباره زندگی من نشدند و می دانم که از این به بعدهم..................

من معلقم .آزادم و رها.

احساس می کنم همه جا هستم و هیچ جا نیستم

گاهی احساس می کنم در اوجم

و گاهی در حضیض................

گاهی پروانه ای هستم بر روی مریم ترین گل

و گاهی جنبنده ای زیر خاک.

گاهی آنقدر بالا می روم که فراموش می کنم کالبدی دارم

وگاهی آن قدر در اعماق زمین می گردم که گویی روح در بدن ندارم.

نمی دانم چگونه می توانم خود را بیابم چه برسدبه.........................

گاهی آن قدر اوج می گیرم که همه دستها را اشاره به سویم می بینم

 و گاهی آن قدرکه با..................

و من هنوز معلقم .هنوز رهایم .............................

گاهی آن قدر آشنایم که همه را می بینم .

و گاهی آن قدر غریبه که حتی خودم را نمی شناسم ....................

ای کاش......................من مرده بودم. 

+نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت15:21توسط سمیه بانو |