تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
من و خدا
مي دانم

 و

 مي ترسم

 از روزي كه قهر خدا مرا....................

و در آتشي كه هيچ كس را به اندازه من سزوار آن نيستم ؛.......................

 و حال

من نشسته ام ،

و مات به اين جهنم سوزان مي نگرم ،

و هر لحظه آن را با آغوشي باز تر از قبل در بغل مي فشارم.

جهنمي كه لحظه به لحظه مرا بيشتر در خود غرق مي كند ،

و شايد من ،خدا ،جهنم

و چه كس مي داند،

شايد

من ، خدا ، بهشت..........................

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت17:40توسط سمیه بانو |
عزیز رفت
 "و نترسیم از مرگ........

مرگ پایان کبوتر نیست.............

مرگ وارونه یک زنجره نیست...........

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.............

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد..............

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید ...............

 

مر گ با خوشه انگورمی آید به دهان ...............

مر گ در حنجره سرخ گلو می خواند........

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است........

مرگ گاهی ریحان می چیند................

مرگ گاهی ودکا می نوشد..............

    

                                 گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

                      و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است "

 

لختی صبر کن،

چشمانت را بر هم بگذار.......

هنوز تا ته جاده راه باقی است..............

تا ته جاده مرگ....................

چیزی که تک تک عزیزانت را از تو جدا می کند............

و دستان تو کوتاه است....

کوتاهتر از آنچه فکرش را بکنی..........

ای کاش جاده انتهائی نداشت....

تا حداقل.................................................

نمی دانم،نمی دانم چه می خواهم

فقط این را می دانم

که دراین جاده بی انتها

تمام درختان ایستاده اند

و

من خمیده تر از همیشه

کسی را می شناسم که اصفهان را با تمام آینه کاری های آبی اش

 لزجی بیش سیاه نمی دانست .

ولی نمیدانم ،

چرا امشب تمام جاده های اصفهان را آبی فیروزه ای فرا گرفته

چشمانت را باز کن .........

انگار درختان هم آبی فیروزه ای اند

اصلا آنها امشب با من سر لج گرفته اند و من .......

سر در گم این جاده فیروزه ای

جاده ،خیابان ،درخت.................................

پس کجاست انتهای این جاده .......................

کجاست ،کجاست ، کجاست

دیگر هیچ چیز را به خاطر نمی آورم ،ای کاش از اول این گونه بودم .................. 

و این مرگ سفید مدتی است پا به پای من می آید .....

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت11:37توسط سمیه بانو |
هنوز وجودت را حس مي كنم
صدائی در باغ .يخ تنهائي دل را مي شكند

و كسي مي گويد پدر در افلاك نشست

و كنون تا كه در چهره خويش نظري مي دوزم

عكس تو در آنجاست ....

من رخش مي بينم كه به من مي خندد

خنده هاي نوراني .مثل خورشيد پر از نور خدا .....

هفت سال گذشت

تنها ي تنها و بدون تو

و امروز در هفتمين سالگرد بي حضوري ات

هنوز گرمي دستان مهربان و نوازش پدرانه ات را بر سرم احساسي مي كنم

مي دانم من ني مانند همه ام . تا بودي قدر نشناس حضورت بودم

و از بعد از رفتنت نيز چيزهائي برايم هميبشگي ماند.....

صداي صبح بخير هائي كه هميشه نوازشگر تنتم بود

و

شب بخيرهائي لبهاي گرمت را بر گونه ام مي نشاند

و حال چه قدر كلمات كوچكند ....

براي بيان آنچه كه هفت سال به اندازه هفت هزار سال دوري تو در قلب كوچكم مانده

 و مي دانم كه هيچ گاه تحمل بيانش را ندارم ....

انگار كه هنوز چهارم آبان هفت سال پيش و

 هر لحظه عقربه هاي ساعت چهار و نيم را نشانم مي دهد ...

اي كاش هيچ گاه چشمانم بر غسل شهادتين تو نمي افتاد .

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت18:25توسط سمیه بانو |