تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
ببين نبضم نمي زند...
و من بيهوده و پوچ ...

 غرق در باورهاي اين شهر بي حس و مرده ،

كمكم كن،...

مي خواهم تمام زندگيم را بدهم

 تا ،....

تا يك لحظه چشمانم را ،....

با باور او باز كنم ،

ببين نبضم نمي زند .

+نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت15:9توسط سمیه بانو |