انگار دل تمام طوطی های باغ گرفته بود ...
به هر کدوم که رو می انداختم ،سرشو بر می گردوند تا اشکشو نبینم ،
اما...
انگار اونجا ، سم افسردگی پاشیده بودند،
در فلزی باغ رو که باز کردم ،
صدای بال بال چند تا شونو شنیدم ...
دیگه چشماشون اون غم رو نداشت .
ولی انگار میون رفتن و موندن هنوزم دو دل بودند ،
خودم باید کاری می کردم ،
یکی شونو برداشتم ،و به طرف در باغ راه افتادم .
وقتی توی دستم آروم و قرار گرفت،انگار قلب کوچیکش توی دستم بود .
روی سرش دست کشیدم و گفتم :
نترس می خوام آزادت کنم ،
و وقتی رهاش کردم ،انگار یه چیزی همراه با اون از قلبم کنده شد .
و آنوقت بود که یواش یواش همه طوطی های باغ از در فلزی بیرون رفتند و من...
در باغ رو که می بستم هنوز چشمام داشتند باهاشون خداحافظی می کردند ،
آخه هنوز پشت در نشسته بودند و برام می خوندند ،
و من به پهنای تمام صورتم اشک می ریختم .
و از آن روز به بعد بود که،
هر روز صبح با صدای یکیشون که از پشت پنجره برام می خونه بیدار می شم ،
انگار با هم شرط کردند ....
و من....
هنوز هر روز صبح با صدای دل انگیز یکی از اونا از خواب بیدار می شم.
تا با تو اين انتظار سخت وجانفرسا به پايان مي رسيد
و آنوقت تمام زندگي ما پر بود
از عشق و نشاط....
وقتي بيايي زندگيمان سرشار از عشق مي شود و شور
وقتي بيايي قلبهايمان مملو از صفا مي شود و محبت
وقتي بيايي خوابهامان رنگي مي شود.........
وقتي بيايي تمام كوچه هامان رااز بوي اسپند پر مي كنيم ...
اي كاش همين روزها بيايي ...
اي كاش بيايي و جهانمان را با سر سبزيت بهاري ديگر بخشي
گوش كن
صدا مي آيد ...
صدا ...
صداي همهمه هايي كه آمدنت را نجوا مي كند
و در گوش جان تو را مي خواند.
آقا بيا كه هر لحظه چشم انتظارآامدنت مي مانيم
و ديده هايمان را به صفاي حضورت مي شوييم
ان قدر دلتنگ که حتی یارای فکر کردن را نیز از دست داده ام
دل تنگ ان قدر دلتنگ که دیگر نمی خواهم حتی اسم تو را بر زبان بیاورم .
نمیدانم چرا؟ ولی این را می دانم که از تمام آدمهای دنیا ..........
این هم دیگر مهم نیست حوصله هیچ کار را ندارم
حوصله رفتارهائی که ادمی زادها از خود نشان می دهند و
مثلا اسم خودشون رو هم اشرف مخلوقات می ذارند ندارم
امروز نمی دونم چه حسی دارم
فکر می کنم یه حس معلق بودن بین اسمون و هوا
شایدم سبکی ولی .......
اخه سبکی از چی این چند وقت ان قدر برای خودم مشکلات داشتم
که این حس با اون فضا فرق می کنه.
تنهائی را صدا می زنم
فقط ....
در دستهای
باد گونه شب
پرواز خواهم کرد
فقط....
بدون تو خواهم مرد .
همیشه از ان حرف زده می شه ولی به صاحباش بر نمی گرده بر گردونند اما ...
اما امان از چشمائی که فقط این روی پرده رو می بییند و اصلا حواسشون نیست که بابا
یه نگاهی هم به پشت پرده سیاست بندازید پرده ای که تر و خشک رو با هم می سوزونه و کاری
هم به مظلوم و ظالم نداره
امورز چشمای زیادی رو دیدم که که پشت پرده سیاه ما آدمای از خود راضی نابینا شده بود و
دنبال حقی بودند که همیشه و همه جا دارند ازشون می گیرند و اونا نمی تونه کاری بکنند
جز سکوت. جز صبر و جز امیدی که چشماشون رو . رو به آسمون می بره و تا اوج غمهای اسمون
پر می کنه
امروز اونا اومده بودند تا ....
چه فایده ای داره من هم بگم اما گوشائی که باید اونا رو بشنونه و چشمائی که باید اونا رو ببینه
کور و کر شدند .
خدایا ان قدر به من توان بده تا بتونم حداقل با قلمم راهگشائی باشم برای دلائی که هیچ کس
رو جز تو ندارند و چشمائی که به جز تو هیچ کس رو نمی بینند.چون اون وقت هزار جفت چشم
اسمونی هستند که من رو تا اوج بدرقه می کنند .
و ان روز بهترین روز زندگیمه .

