تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
سنگدلی
روزی یکی به من گفت :سنگدلی

به اندازه تمام دنیا سنگدلی

به اندازه تمام انها که عشق را می سرایند و عاشقند

ولی من در جوابش فقط توانستم وسعت نگاهش را در

لحظات زندگیم بیابم

 

اما ای کاش او هم چون من

تمام زندگیش را وقف خواستن می کرد

 

ای کاش می فهمید

 من پر از اویم و

او هیچ از من .

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت18:53توسط سمیه بانو |
ایسنا عزادار شد
گربه ایسنا بعد از دو روز درد جانکاه به در رفت .

به گزارش خبرنگار با سرویس... خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا )  گربه ایسنا بعد از دو روز درد و رنج جانکاه که دل تمام همکاران را به درد آورده بود از در گذشت و به سوی حق شتافت .

طبق این گزارش این گربه به مدت یک روز تمام در دریچه هواکش خود را گیر انداخته بود و با صدای حزن ـ ـانگیزش دل تمام همکاران نازک دل ایسنا را به درد اورد.

این گربه معمولا شکم خود را از دزدیدن غذاهای خبرنگاران پر می کرد و تمام هم و غم خود را در ترساندن انها به خصوص این جانب می گذاشت

وی حتی مواقعی را به جای خبرنگاران و جای انها نشسته و یا روی صندلی سیستم انجمن جا خشک میکرد و سر خود را با خبرهای سرگرم کننده خبرگزاری های دیگر گرم می کرد

وی روز گذشته حدود نیمه شب به دیار باقی شتافت و همه ایسنائیها را در فراغ خود عزادار کرد .

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت                     روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ امده بود                   بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت12:51توسط سمیه بانو |
خنده تو
نان را از من بگیر اگر می خواهی

هوا را از من بگير ٬اما

خنده ات را نه

 

گل سرخ را از من مگير

سوسني را كه مي كاري

ابي را كه به ناگاه

در شادي تو سرريز مي كند،

موجي ناگهاني از نقره را

كه در تو مي زايد.

 

از پس نبردي سخت باز مي گردم

با چشماني خسته

كه دنيا را ديده است

بي هيچ دگرگوني،

اما خنده ات كه رها مي شود

و پرواز كنان در اسمان مرا مي جويد

تمامي درهاي زندگي را

به رويم مي گشايد .

 

عشق من ، خنده تو

در تاريكترين لحظه ها مي شكفد

و اگر ديدي به ناگاه

خون من بر سنگفرش خيابان جاري است،

بخند ،زيرا خنده تو

براي دستان من

شمشيري است اخته .

 

خنده تو ،در پائيز

 در كناره دريا  

موج كف الوده اش را

بايد بر فراز ،

و در بهاران، عشق من،

خنده ات را مي خواهم

چون گلي كه در انتظارش بودم ،

گل ابي ،گل سرخ كشورم

 

بخند بر شب

بر روز ، بر ماه ،

بخند بر پيچاپيچ

خيابانهاي جزيره ،بر اين پسر بچه كمرو 

كه دوستت دارد

اما ان گاه كه چشم مي گشايم و مي بندم ،

ان گاه كه پاهايم مي روند و باز مي گردند ، 

نان را ، هوا را

روشني را ، بهار را،

از من بگير

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنيا نبندم .

 " پابلو نرودا"

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت18:25توسط سمیه بانو |
موتور سواری یک بره کوچولو
امروز یک بره هم داشت مثل آدما از موتور سواری لذت می برد

خوب مگه اونا از ما چی کم دارند که نتونند پشت موتور بشینند

 و مثل ما  مثلا آدما کیف کنند از کجا معلوم ٬ شاید واقعا از ما آدم ترند

 و لی ما هنوز این قدر راحت روی  خودمون اسم آدم می ذاریم و

به اسم شریف آدم یعنی اشرف مخلوقات روی زمین هر کار پلید ی که بخواهیم انجام می دیم  و باز هم...و  اون بره کوچولو توی سبد زرد خودش پشت راننده نشسته بود و داشت از هوای کثیف تهران لذت می برد

  حالا یه سوال ؟کی دوست داره برای اولین بار توی عمرش مثل اون بره کوچولو توی سبد زرد پشت موتور بشینه و از هوائی که شاید هیچ وقت دیگه قرار نیست ببینتش لذت ببره ؟

اخه می دونید چیه؟ احساس کردم نگاهش یه چیزی رو می گه ٬این که این اولین بار واخرین باریه که داره دنیا ی کوچیک ما ادما رو نگاه کنه

نمی دونم مگه اونا چه گناهی کردند که باید همیشه قربونی ما ادما برای نذر و نیازهامون باشند .

  

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت13:16توسط سمیه بانو |
هنوز چيزي مثل خودم كم دارم
هنوز يك چيزي كم دارم

حسي مثل دلواپسي

حس دوباره گم شدن

يه جايي پشت بي كسي

هنز به فكر گفتنم

به فكر زير و رو بودن

اما يه چيزي كم دارم

براي قصه گو بودن

...

مي خوام دوباره گم بشم

تو كوچه هاي بچگي

 مي خوام منم تازه بشم

قد بكشم ، راس راسكي

مي خوام منم سر بزنم

از ته بي حوصلگي

به سبزي   خاطره ها

به سرخي ديوونگي

از تو غزل سرا بشم

از من من جدا بشم

 وقف ثانيه ها بشم

خود خود خدا بشم

اما براي عاشقي

هنوز يه چيزي كم دارم

تا ته خواب خوب تو

قدم قدم بد مي ارم ...

(شهيار قنبري)

اما من براي با تو بودن هم هنوز به چيزائي احتياج دارم

كه شايد هيچ كس به فكرش هم نمي رسد 

 ولي اي كاش بعضي ادمها احساس با هم بودن

 توي وجود خودشون رو درك مي كردند

و با هم بودن رو تجربه

و حالا من و تو با هم بودن رو نمي دونم چطوري ؟

ولي نه صبر كن اگه من و تو ما بشيم

انوقت چي؟

 نميدو نم؟ هيچي نمي دونم 

اين جور وقتا بدترين سر درداي دنيا مي اد سراغم و 

من باز هم توي دنياي گنگ و پوچ خودم گم مي شم 

و من ان قدر تو تمام زندگيم  در يا رو بي تو بودن

و خالي از خودم بودن تجربه كردم كه ركود دار جهان شدم 

اما اي كاش تو هم درك مي كردي و من با تمام وجودم 

تما م خود م رو وقفت مي كردم 

و انو قته كه تازه مي فهمكه براي با تو بودن چيزي رو 

به اسم زندگي كم دارم 

زندگي كه ما بودن توش معنا داشته باشه 

با دستاي تو وقلب تو

با دستاي تو تمام محبت دنيا رو ازش بگيرم و

با قلب تو تا درك كنم كه زندگي بي تو يعني چي؟

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت15:6توسط سمیه بانو |
نمیدانم تا به کی؟
نمی دانم تا به کی ؟

نمی دانم تا به کی من و تو

باید اسیر دست این زمانه باشیم

نمی دانم تا به کی من و تو

غرقیم و طاقت این تاب های بی تاب را می اوریم

نمی دانم تا به کی من و تو

باید دلمان را هرز این و ان کنیم تا ..

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت21:17توسط سمیه بانو |
من و عشق خونه تو
این روزا اوج سفر به خونه عشقه

به جائي كه اگه تمام زندگيت هم بدي

به يه لحظه اونجا موندن مي ارزه

براي دانشجويان و براي كساني كه از جنس ادمند و

با اين سفر حتما از جنس بلور مي شوند

بلوري كه شفافه و با هر ضربه اي  ممكنه بشكنه

خوش بحالشون ...

براي وقتي كه چشمشون به پرده سياهي مي افته كه ...

نمي دونم ؟

ولي اين رو مي دونم كه اين جا رفتنا لياقت مي خواد 

 با چشم گوش ديدن كجاو با چشم عقل شنيدن كجا

به قدري كه تو زندگيت رو سرش شرط بندي كني

يا وقتي كه در منا ،و عمل رمي جمرات به شيطان سنگ مي زني

چه حسي داري ...

وقتي شيطان رو از خودتون دور مي كنيد

انوقت مثل اينه شفاف و زلال مي شويد

انوقت چه حسي داريد ؟.......

وقتي سبكيد و شفاف و خالي از هر كينه و نفرت چي؟

نمي دونم حتما لياقت اين سفر رو نداشتم

كه هر كاري كردم باز هم خدا قسمتم نكرد

و من باز در حسرت يك نگاه ............

نگاهي كه حاضرم تمام زندگيم رو بدم

تا لحظه اي ان رو بدست بيارم

خدايا اين سفر رو لايق تمام بنده هات كن

تا برات بند گي كنند .

+نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت18:1توسط سمیه بانو |