در لحظه لحظه نگاه هایم به او عکس تو را در وارونه ماه می دیدم
یادت می اید؟
تو ماه بودی و من خورشید
می گفتی: من باید خورشید باشم تا گرم کننده روزها و شبهایت باشم و...
می گفتم :تو ماهی تا شب های تارم را روشن تر از همیشه کنی.
و امشب ماه کامل بود
می خواستم به تو خبر دهم ولی نه.......................
اما نه صبر کن اصلا حواسم نیست مرز میان حقیقت و رویا را
خودت گفته بودی تمام شرط و شروطش هم مال تو بود
خودت گفته بودی هر که زودتر این خبر را به دیگری دهد برنده است
و نمی دانم چرا همیشه من باید برنده می بودم
به جز همان یک بار که من و تو برای همیشه .............
می دانم و خودت نیز به خوبی شاهدی که بازنده تمام ان لحظات من بودم نه تو.
و برای همیشه نیز همین گونه خواهد بود .و من ...........
خودم دیگه نمی دونم باید چیکار کنم سرگردونم توی یه دریای بزرگ
و هر لحظه اب بیشتر بالا می اد داره منو خفه می کنه
از وقتی تصمیمو گرفتم نمی دونم چی شدم یه لحظه بالاتر ازهمیشه
هستم و لحظه دیگه ته ته
اما باز هم خدا رو شکر می کنم از وقتی که سرویسم رو توی خبرگزاری
عوض کردم احساس می کنم دارم بالا تر می ام و با امید به خدا و
گوشزد های به موقع سردبیرم اقای مولائی و کمکهای خدا و ایشون
امیدوارم هر لحظه بیشتر از این سرگردونی در بیام
اما ای کاش این اقای سردبیر یه ذره تو این امتحانات پایان ترم از ....
و فردایم را از همیشه مجهول تر می بینم ان قدر که دیگر قادر نیستم
نمی دانم شاید یک لحظه را بی او سپری کنم ان قدر که بعد از ان روز
کذائی خودم گرفتارکابوسی شدهام که راه خلاصی ان را نمی دانم
حتی ...

