تمام تقویم های این چند سال اخر رو که توی تنهائیهام ورق میزنم همش یاد و خاطره توئه که هیچ وقت تنهام نذاشته
به قول یه بزرگی:برای دوست د اشتن هر نفس زندگی٬دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموزو برای ساختن هر چیز نو ٬خراب کردن هر چیز کهنه را و ...برای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را.
"امین یارب العالمین"
می دونی فقط کاشکیبرای زندگیه خودمون حداقل تو پیله هامون مونده بودیم اخه پروانه شدن کار هر کسی نیست .
من ٬تو ٬اون و حتی کسائی که برای یه لحظه از پیله هامون در امدیم اون هم فقط به بهونه دیدن یه لحظه از جائی که از همه کس و در همه جا فقط اسمش رو شنیده بودیم و وصفش رو اما چه اشتباهی وقتی
که فهمیدیم دیگه نمی تونیم برگردیم به پیله خودمون یادتون هست اون لحظه رو تازه اون وقت بود که تازه قدر پیله های تنهائیه خودمون رو دونستیم و حاظر بودیم برای یه لحظه برگشتن تمام لحظه های به هم
بودنمون رو فدا کنیم اما افسوس و صد افسوس برای همیشه و برای تمام لحظاتی که باید این طوری سپری می کردیم و هنوز هم که هنوزه افسوس.......
نمی دونم ٬ به قول مهدی اخوان ثالث زندگی شاید :
"هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک ان هم از دست عزیزی
که تو دنیا را جز برای او و با او نمی خواهی"
شاید نه؟
خدایا ازت ممنونم از این که اونو دوباره بهم برگردوندی
خدایا ازت ممنونم از این که تمام زندگیم رو دوباره بهم ارزونی کردی
خداجون به خاطر تمام چیزهائی که همیشه بهم دادی و من همیشه ناسپاسی کردم ازت ممنونم
خداجون می دونم تمام زندگیم رو هم که بدم باز هم هیچ چیزی نمی تونه جای اون رو برام بگیره
خدایا ممنونم ممنونم ممنونم به اندازه تمام ناسپاسی هام توبه میکنم و باز هم ازت ممنونم چون تازه
انگار ی یه جورائی دارم زندگی رو همه جوره امتحان می کنم می دونم ممکنه تو نصف بیشتر امتحاناتم
ناموفق باشم اما باز هم به خاطر تمام نعمت هات ازت ممنونم و شاکر تو .
چه قدر بهش پايبند بودي واسم خوندي اگه با غريبه منو
ببيني ميكشيم ولي خودت تا حالا چند بار از همون غريبه
-هائي كه واسه من ممنوعند از خودت حرف زدي و هردفعه
هم منو با اونا مقايسه مي كني كه اي كاش من مثل يكي
از اونا بودم خوب اين مهم نيست به قول يكي چون ميگذرد
غمي نيست
امروز برام خوندي كه ستاره ها رو توي چشماي من مي توني
ببيني اما ستاره هائي كه تو چشماي بقيه غريبه هاي با
من مي بيني چند تاست ؟
امروز برام خوندي شايد خودم نقاش خودم بودم كه اين طوري
افريده شدم اما تو تا حالا نقاش چند نفر بودي كه تونستي
اين ترانه رو تو گوششون زمزمه كني؟
هنوزم با اينكه از تمام جونم بيشتر دوست دارم ازت مي ترسم
ترسي كه هيچ وقت نمي تونم علتش رو بهت بگم چون اونوقت
بازم مي ترسم اما اين بار از اين كه نكنه از دستت بدم حالا
مي بيني چقدر ...
خودم هم هنوز نمي دونم چرا اين قدر دوست دارم دوست داشتني
كه اخرش نمي دونم چي مي شه؟ اما فقط اينو مي دونم كه هيچ
- وقت نمي تونم ا ز ذهنم پاكت كنم چون تمام تنهائيام رو تا حالا
با تو قسمت كردم تنهائي هائيكه براي لحظه لحظه اش اشك ريختم
اصلا نمي دونم چرا اينا واسه تو مي گم پس شايد ديگه مهم نباشه
اما اينو بدون كه براي هميشه دوست دارم و فقط به ياد تو مي مونم
هموني كه امروز ازم خواستي. پس هميشه هستم مطمئن باش.
اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست
تنهام تنهاتر از هميشه خسته ام از همه چيز و همه كس يه لحظه هم نمي تونم
از ياد و فكرت بيرون بيام اين قدر تو ي تو غرق شدم كه هيچ كس حتي خودم رو
هم نمي تونم ببينم اين قدر از تو خاطره دارم كه اگه تمام عمرم هم بشينم و به
اونا فكر كنم باز هم وقت كم مي يارم
اين قدر برام شيرين بودند كه دلم نمي ياد هيچ وقت ازشون دل بكنم لحظه لحظه
با تو بودن رو طوري توي ذهنم جا دادم كه هيچ وقت ازش پاك نشه هميشه به ياد
تو مي مونم اما مي دونم تو هين الانش هم ازم خسته شدي برام مهم نيست الان
حتي نمي دونم دارم چي مي نويسم و به چي فكر مي كنم احساس مي كنم پر
از هيچم به هيچ چيز و هيچ كس فكر نمي كنم الا تو همه تنهائيم رو تو پر كردي
ببين با من چكار كردي و خودت رفتي اگه هر صبح كنار رختخوابم باشي با يه نگاه
به صورتم مي فهميدي كه چي دارم مي كشم ميدونم ديگه براي تو هم مهم نيستم
التماست نمي كنم !
هرگز گمان نكن كه اين واژه را
در اوازهاي من خواهي شنيد!
تنها مي نويسم :بيا !
بيا و لحظه اي كنار فانوس نفسهاي من ارام بگير !
نگاه كن
ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است
اگر نگاه گمانم به راه امدنم نبود
ساعتي پيش
اين انتظار شبانه را
به خلوت ناب خوابهاي تو مي سپردم !
حالا هم به چراغ همين كوچه كوتاهمان قسم!
بارش قطره اي از ابر باراني نگاهم كافي است
تا از روزن تولد ترانه طلوي كني!
براي هميشه دوستت دارم هر چند تو ...
دوباره برای همیشه تمام قول هایم را تکرار می کنم فقط و فقط برای داشتن تو
برای داشتن توئی که حاضرنیستی یک لحظه فقط با من بودن را تحمل و صبر کنی و انوقت برای تمام
کسانی که لحظه لحظه زندگیت را برای انها خراب کرده ای باز هم عمرت را گرو می گذاری
تنهائی را صدا می زنم
فقط . . .
در دستهای
باد گونه شب
پرواز خواهم کرد
فقط . . .
بدون تو خواهم مرد .
هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی
کنار کوچه بغض و بیداری
در انتظار تو خواهم ماند
چشمهایم را بر پوزخند این و ان بستم
و چهره تو را دیدم
گوش هایم را بر زخم زبان این و ان بستم
و صدای تو را شنیدم
دلم روشن بود
که یک روز از ان سوی گریه هایم می ایی...
حالا می خواهم که یک شبه هفتاد سال را سپری کنم
سپس بیایم و با عصایی در دست ٬
و پشتی تا شده ٬
کنار خیابانی شلوغ در انتظار تو باشم ٬
تا تو بیایی٬ مرا ببینی و نشناسی ٬
اما دستم را بگیری
و از ازدحام خیابان عبورم دهی !
می شناسمت ٬مگر می شود نگاه زیبای تو را از خاطر برد ؟
اشنائی نخواهم داد !
قول می دهم انقدر پیر شده باشم
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز مرا نشناسی!
به خدا راست می گویم !
قول می دهم !
(یغما گلروئی)
اینقدربعد از اشنائیم با تو با بغض در انتظار تو ماندم که وقتی این شعر را خواندم فقط گریستم
انقدر زخم زبان شنیده و پوزخند دیدم که که تصمیم گرفتم فقط چشمانم راببندم تا هیچ گاه تو اشکهایم
را نبینی وفقط برای تسلای درد چشمانم پیش من بیائی
روی صندلی پارک چقدر تا به حال با بغض و دعا امدن تو را انتظار کشیده باشم خوب است ؟
باشد هیچ اشکالی ندارد همه را می گذارم به پای گناه ناکرده ای که خود هم نمی دانم کی و کجا ان را
با ندامتهای تو پشت سر گذاشته ام که حال باید این گونه جور ان را بکشم
فقط همین را می دانم که روز های بعد را هم باید در چشم انتظاری امدن های تو در خیابان های شلوغ
شهر عصا به دست منتظر امدن تو باشم.

