تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
كليشه . . .
مي‌دانم كليشه‌اي و تكراري ‌ست

ولي، من هم آدمم مثل تو ...

اگر وزنش هم کنی،

به راحتي مي فهمي؛

هر روز سنگین تر از روز گذشته می شود

خسته ام از این همه تکرار

تكرار مكرراتي كه هيچ گاه پاياني ندارد

 بازوانم ديگر تحمل حملش را ندارند...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت17:33توسط سمیه بانو |
دنيا هميشه در سكوت ميگريد
زندگي‌ام حراج شد

عمرم را كه روزي سرمايه‌اي بود براي نفس كشيدنم، حراج كردم

زندگي‌ام حراج شد، در روزگاري كه من مرده‌ام و تو به جاي من نفس مي‌كشي...

و اين بار من چشم گشودم... ميان اين همه آشوب و فتنه.

...

و من در ميان اين غربت،‌مرده‌اي بيش نيستم...

دستانم را بگير، اگر مي‌تواني.

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت9:18توسط سمیه بانو |
ده سال گذشت ...
ده سال گذشت.

ده سال از زمانی که رفتی....

از زمانی که لبخند برای همیشه جایش را به بغضی در گلويم داد.

نمی‌دانم، می‌دانی یا نه؟

که با رفتنت بغض گلویم را ابدی کردی.

که زمان با رفتنت بعد از ده سال هم چنان درجا می زند،

و در لحظه‌ي وداع غريبانه منتظر توست.

كه چشم‌هايم با رفتنت تيره و تار شدند. 

تا تو برگردي . . .

نمي‌دانم، مي‌داني يا نه؟

كه بغض گلويم هر روز از روز پيش بزرگتر مي‌شود.

كه غروب براي هميشه جانشين طلوع خورشيد شد.

كه پائيز يار ديرينه‌ي فصل‌هايم شد و بهار غريبه‌اي نا‌آشنا.

 دانستن اين‌ها برايت ديگر چه فرقي دارد؟

نمي‌دانم...

اي كاش بودي تا لااقل بعد از ده سال بغض گلويم ...

نمي‌دانم، اگر برمي‌گشتي ديگر مجالي براي خالي شدن پيدا مي‌كرد؟  

اصلا چه فرقي مي‌كند؟

حال كه تو ده سال است رفته‌اي، تنهاي تنها..............

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت18:18توسط سمیه بانو |
من مسافرم . . .
چشمانت راببند

دستانت را به من بده

پاهایت را در اختیار جاده بگذار

جاده هنوز ادامه دارد......

گوش کن

صدای نفس هایم را می شنوی؟

من مسافرم.

برای همیشه،

پیراهن لحظه هایم را به تن این جاده دوخته اند.

نه هنوز زود است

برای باز کردن چشمانت

اینجا فقط من هستم و تو....

و جاده ای بی انتها...

صدای قدم هایم را می شنوی؟

من مسافرم.

اطلسی‌های باغچه‌ی مادربزرگ هم این را می دانستند.

انگار ماهی‌های حوض آن خانه‌ی قدیمی به گوش‌شان رسانده بودند.

رد نگاهم را بگیر تا برسی به نقطه‌ی آغازمان...

یادت هست؟

.....

نه صبر کن ؛ 

چشمانت تاب دیدن ندارند.

ولی صبر کن،

گوش هایت که توان شنیدن دارند.

دستانت را به من بده،  گرمای آن را براي شب‌هاي سرد قلبم كه

تو كوهي از يخ بر آن سوار كرده بودي، مي‌خواهم.

سنگ چين باغچه‌ي مادربزرگ يادت هست؟

همان‌جا كه احساسمان در هم گره خورد را مي‌گويم.

به سبزي برگ‌هاي درخت بيد همان باغچه قسم كه....

چشمانت را باز كن . . .

من هنوز همانم

همان مسافر . . .

 

 

  

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت19:6توسط سمیه بانو |
من.........................
امشب بر خود لرزیدم

لرزیدم که "مبادا چینی نازک تنهایی ام ترکی برداشته باشد "..........

امشب ترسیدم، از عشق و گناهی ناکرده که شاید بغض چشمانم هم آن را قبول نکند

قلبم لرزید از اشتباهی ناخواسته که نخست به آن خندیدم

نمی دانم شاید آن لحظه بچه ای بیش نبودم و خود را درگیر بازی بچه گانه ای گمان می کردم

ولی امان از لحظه ای که ترس مانند پتکی بر ذهن کوچکت فرود آید.......... 

این بار نه .............

 نمی دانم مانند آنشب شومم که زندگی ام را به تاراج هوسرانی سپردم و

منجی ها یکی یکی به سراغم آمدند تا ........

یا مانند آن شب که دفترچه ی خاطراتم را به خاطر نگاهی نامحرم دانستم و میان انگشتانم ......

نمی دانی گذراندن این لحظات چه قدر سخت بود.............

میخواهم همین جا بمانم میان چهار دیواری آسمان

هنوز ترس دارم از لحظه ای که صدایت را بشنوم که به خاطر این ....

می دانی؟

امشب می خواستم بزرگترین آرزویم را بگویم ولی............... 

نمی دانم شایدبه بزرگترین .......................ببین دستانم لرزانند ،

ببین گوش کنُ بغض گلويم هم فرياد مي‌كند

و لرزش دستاني كه مينويسد امشب از انگشتاني كه  زندگي را زمزمه مي كردند.....

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت1:43توسط سمیه بانو |
این بار برای همیشه آه حسرت را بدرقه ی راهت می کنیم....

 

این بار نوبت او رسید ................

این بار نوبت او رسید، تا در قاب کوچک ذهن‌ها‌يمان جان بگيرد.

این بار چرخ فلك چرخيد و جرخيد، تا رسيد به او كه ميدانم براي هميشه صداي گرمش در

گوشهايمان طنين‌انداز باقي خواهد ماند.

اين‌بار وقتي شنيديم كه او به خاطره ها پيوسته ، اول هيچ‌كداممان باور نداشتيم..........

ولي افسوس كه واقعيت داشت ،

هر سايت خبري را كه باز مي كرديم فقط يك جمله جلوي چشمانمان رژه ميرفت؛

"خسرو شكيبايي به خاطره‌ها پيوست"

و اين‌بار چه دردناك بود پذيرفتن اين خبر .

آخر هر گاه كه چهره‌ي او بر صفحه‌ي جادوي خانه‌هامان نقش مي‌بست ،

همه با نقش او زندگي مي‌كرديم و با صدايش آرامش مي‌گرفتيم .........

گوش كن ، انگار هنوز صداي گرم حنجره‌اش در قعر زمان جاري است و مي‌خواند........

.....حالا بيا برويم 
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.


يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره‌ی بنفش
همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،

هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

و او اكنون به خانه بازگشته ‌است،

و منتظر يك ديدار ساده از همه‌ي آن‌هايي  كه روزي از او شنيدند غريبانه بودن را ............


...حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

و اين بار آسمان چشمان ما از دوري تو براي هميشه باراني ‌مي‌ماند .....

مي داني؟

آخر .....

سالهاست كه ديگر هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد.

روحش شاد و يادش گرامي

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت18:53توسط سمیه بانو |
خدا را شکر می کنم
راستش بعضی وقت ها که ناشکر می شم و خیلی درخواست های نامعقول ازش دارم 

 هر چند فقط چند مورد کوچیکش شامل حال من می شه ،

ولی باز هم این متن رو واسه خودم تکرار می کنم تا یادم باشه که اون همیشه با منه.

 

                         خدا را شکر می کنم

 

 

خدا را شکر      که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم.

                         این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

خدا را شکر       که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.

                         این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

خدا را شکر      که مالیات می پردازم.

                        این یعنی  شغل و درآمدی دارم.

خدا را شکر      که باید ریخت و پاش های بعد از میهمانی را جمع کنم.

                       این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا را شکر     كه لباس‌هايم كمي برايم تنگ شده‌اند.

                      اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را شكر      كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.

                      اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شكر       كه بايد زمين را بشويم و پنجره‌ها را تميز كنم.

                        اين يعني خانه‌اي دارم.

خدا را شكر       كه در جايي دور جاي پارك پيدا كردم.

                       اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

خدا را شكر       كه سر و صداي همسايه را مي شنوم .

                        اين يعني مي توانم بشنوم.

خدا را شكر        كه اين همه شستني و اتو كردني دارم.

                         اين يعني من لباسي براي پوشيدن دارم.

خدا را شكر         كه هر روز صبح زود بايد با زنگ ساعت بيدار شوم.

                         اين يعني من هنوز زنده‌ام.

خدا را شكر        كه گاهي اوقات بيمار مي‌شوم.

                         اين يعني به ياد مي آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شكر       كه خريد هدايای سال نو جيبم را خالي مي كند.

                         اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

 

                        خدا را شکر می کنم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت18:15توسط سمیه بانو |
این بار تو بردی ... نه؟
یادش بخیر

یادت هست؟

من بودم و تو

من برای تو میمردم و تو ....

یادش بخیر

یادت هست؟

آن قدر به هم نزدیک بودیم

که اگر روزی من یا تو به سفر می رفتیم

قلبمان پیش آن یکی می ماند

روزها را می گذراندیم ...........

و به ماها و به سال ها می رسیدیم

 به حال و به....

نمیدانم ، چشمان من بسته بود یا دل تو گرو؟

می دانم حق حرف زدن ندارم

حق با توست ، من اسیرم و تو آزاد و ....

ولی تو هم بودی ،نبودی ؟

تو من را در بودن خودت گم کردی

و من تو را همه ی زندگیم کردم

 و چشم بستم بر فاصله ای که من را از تو جدا کرد....

می دانم این قرارمان نبود

قرار بود قلب هر کس از خودش باشد ، ولی .....

و حال روبه رویت نشسته ام و تو فارغ از حضور من

خودت را می جویی.....

می دانم حق دلتنگی هم ندارم ...

ولی تو که نمی دانی ،

که دلم سخت گرفته و چشمانم مبهوت حضور بی حضوری توست

می دانم شاید زیادی سخت گیر شده ام

شاید باید بنشینم و فقط ببینم

که چه راحت بغض گلویم نخست به آهی تبدیل

و بعد اشکی و دلتنگی  و سپس لبخندی که گذشت....

ولی باور کن ، سخت است

گذشتن از لحظاتی که عمری بود ....

همه ی عمر من ....

این بار تو بردی ....... نه ؟ 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت20:0توسط سمیه بانو |
باز این شهر لعنتی.....
باز این شهر لعنتی

باز این شهر لعنتی و آغاز دلتنگی های من

باز این شهر لعنتی و ثانیه هایی که باید در آن مات و بی تحرک ماند

باز این شهر لعنتی و دیوارهای سیاهش

باز......باز.........باز............

             این شهر .................

                         لعنتی.......................

باز این شهر لعنتی و درخت هایش که از هر سو شاخه هایشان 

را فقط برای بلعیدن تو در باد می رقصانند...........

باز این شهر لعنتی و همه ی خاطرات تار و سیاه من

باز این شهر لعنتی و فاصله ای که من و تو را از هم جدا می کند

باز...................

این شهر.....................

لعنتی................... لعنتی...................لعنتی............

باز این شهر لعنتی و نگاه هائی که فقط آینه معنای آنر ا درک می کند

و این بار از این نگاه می ترسم

این بار نگاه آینه . آن قدر به درازا کشید

که می ترسم این هیاهوها تو را از من بگیرد

اصلا ای کاش برای یک بار هم که شده

این شهر لعنتی ...............

یلدای نگاهت را می دید و ذره ای از بغضم من کم می کرد..........

نه........

 این  گونه نگاهم نکن ...........چشمانت را بدزد

می خواهم فقط با تو باشم و خودم

ببین برای یک بار .....................

برای یک بار هم که شده من را به خود بپذیر

می دانم همه اش به خاطر این شهر لعنتی ست.........

امان از این شهر لعنتی

که آخرش من و تو را از هم جدا می کند.............

لعنتی.

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت17:50توسط سمیه بانو |
حسین وارث آدم
 

 

صدا می آید

لختی گوش کن

 در شهر چه خبر است؟

 

مي‌گويند كسي آمده ، كسي كه ...............

 

هوا سنگين است

 

نمي‌دانم چرا؟

 

 نه  ، نمي‌توان تحمل كرد.

 

گوئي همه‌ي "بودن"م را در خود مي‌شكند و خرد مي‌كند.

 

مي‌خواهم بگريزم

 

به كجا نمي‌دانم.

 

به كوچه‌‌ها مي‌گريزم، تا در سياهي جمعيت گم شوم

 

و در اين هياهو صداي سرزنش خود را نشنوم

 

 

 

 

 

 

میگویند همه ی سر وسینه ها خاکی است  و چشم ها گریان

 

 

 

 

 

نمي‌دانم ،

 

 مي‌گويند:

 

 اوست تنها وارث تاريخ انسان، وارث  انتظار..............

 

ولي چرا تنها ؟

 

مگر يار و ياوري ندارد؟

 

خيلي‌ها نامش را هم نمي‌دانند.........

 

و اين بار اين منم كه ميان اين آتش و عشق سر درگمم

 

و من فقط مي‌توانم خيره ‌شوم به پرده‌اي از ابهام خون و خاكستر

 

پرده ای که ای کاش صدا حیدری های این روزها را هم بر تارک خود ثبت می کرد.

 

تا اشک و خون در هم گره نخورد و کودکانمان را به دنبال این مرثیه از بدو تولد سیاه پوش نکنیم

 

 

 

 

 

 کودکان را بنگر

 

ببین چگونه سر در گریبان اسم وعشق اویند

 

ببین چشم هایشان تا ابد را نظاره میکند

 

خدای من این جا چه خبر است؟

 

 

                                                           "برگرفته از کتاب "حسین وارث آدم" دکتر شریعتی"

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت22:6توسط سمیه بانو |